X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تفریحی

شخصی و تفریحی
شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1393

دوباره می سازمت وطن از سیمین بهبهانی

دوباره می سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم،
اگر چه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گُل،
به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون،
به سیل اشک روان خویش
دوباره ، یک روز آشنا،
سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ می زنم،
ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام،
به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره ی آنچنان خویش
کسی که « عظم رمیم» را
دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می بخشدم شکوه ،
به عرصه ی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز،
مجال تعلیم اگر بُوَد،
جوانی آغاز می کنم
کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن ز شوق 
بدان روش ساز می کنم
که جان شود هر کلام دل،
چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی،
بجاست کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی،
ز گرمی دمان خویش
دوباره می بخشی ام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره می سازمت به جان،
اگر چه بیش از توان خویش


Download


ضرب شادِ پنجه‌ی مادر 
پشتِ سطح نقره ی سینی

رقصِ کودکانه‌ی دختر: 
نازنین عروسک چینی

‌وه، چه نَشأتی، چه نشاطی 
‌در حیاط خانه بساطی

‌خوش تر از ترنُّم هر دف
‌جِنگ و جِنگ نقره‌ی سینی

دخترک چو فرفره چرخان ‌
در شعاع رنگی‌ی دامان

‌این چنین شکفته و خندان
‌گل به هیچ باغ نبینی

چشمک و کرشمه‌ی ابرو 
با نگاه گرم سخنگو

غنچه گر شود لب دلجو 
می کنی طمع که بچینی

دلخوشی چه ساده، چه آسان
‌مِهر و دوستی چه فراوان!

فارغ از تفاخُرِ قومی
‌غافل از تعصّب دینی

‌آه، آن گذشته کجا شد
بسکه شور و فتنه، به پا شد

وحشت از بلا نگذارد
تا به گوشه یی بنشینی

این جهنّم است، نه عالم! 
چند ازاین مقوله بنالم؟

درغبار ظلمت و ماتم ‌
گم شد آن بهشتِ زمینی. . .

یاد باد کودکی ی من
‌مادر و سماور روشن

‌در حیاط پُر گُل و سوسن 
‌رقص با ترنم سینی. . .



شو میهمانم تا بسازم ‌
از خوشه‌ی پروین شرابی

بنشین به خوانم تا برآرم
‌از سفره قرصِ آفتابی

‌آن در که بستم من به هر عشق
‌شاید که بگشایی تو برعشق

‌در کارِ دل مشکل توان دید 
زیباتر از این فتحِ بابی

سودای بالای بلندت 
می افکند درپیچ و تابم

چون پیچک سبزی که دارد 
برگِردِ افرا پیچ و تابی

‌جویی شد آن رودی که بودم 
‌نازک نواتر شد سرودم

چابک صفا ده دست و رویی ‌
تا می رود در جوی آبی

با یک نوازش از نگاهت ‌
قالب تهی خواهم به راهت

‌آن سان که در تالاب خُردی 
‌لغزد نسیمی بر حُبابی

‌بَس دیر پُرسیدی زحالم 
‌من خود سراپا صد سؤالم

اکنون که این چشم سخنگو 
تن می زند از هر جوابی

رو در سفر پا در رکابم 
‌لغزیده بر بام آفتابم

‌یک بوسه فرصت بیشتر نیست
‌ای دوست می باید شتابی. . .


زمین، سیب گندیده

‌من، آسیبِ تن دیده


سلامت که باز آرد 
به این هردو گندیده؟

جهان بدانگیزان
- تتاران و چنگیزان-

همه ناتراشیده 
همه ناپسندیده.

فغان می کنم. . . امّا

نه گوشی براین آوا

نه چشمی که پندارم 
تقلای من دیده

پسا پُشتِ من راهی


خطیری، خطرگاهی. . .

فرا رویِ من چشمی 
صفِ راهزن دیده.

بسا پیر و کودک را

به زندانِ گورآسا

چویعقوب وچون یوسف 
به بیت الحزن دیده:

بسا اکبر و اصغر

به چنگال مرگ اندر

تن خُرد و خونین را 
خجل از کفن دیده.

تو، ای ساده باور زن


به چالش مفرسا تن


که هم در زمان دشمن 
‌به گورِ تو خندیده!